سهراب سپهری | آوار آفتاب | نیایش
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نور را پیمودیم، دشت طلا را در نوشتیم. افسانه را چیدیم، و پلاسیده فکندیم. کنار شنزار، آفتابی سایه وار، ما را نواخت. درنگی کردیم. بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم. ابری رسید، و ما دیده فرو بستیم. ظلمت شکافت، زهره را دیدیم، و به ستیغ بر آمدیم. آذرخشی فرود آمد، و ما را در ستایش فرو دید. لرزان، گریستیم. خندان، گریستیم. رگباری فرو کوفت: از در همدلی بودیم. سیاهی رفت، سر به آبی آسمان ستودیم، در خور آسمانها شدیم. سایه را به دره رها کردیم. لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم. سکوت ما به هم پیوست، و ما ما شدیم. تنهایی ما در دشت طلا دامن کشید. آفتاب از چهره ما ترسید. دریافتیم، و خنده زدیم. نهفتیم و سوختیم. هر چه بهمتر، تنهاتر. ، از ستیغ جدا شدیم: من به خاک آمدم، و بنده شدم. تو بالا رفتی، و خدا شدی.