سهراب سپهری | آوار آفتاب | نزدیک آی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بام را برافکن، و بتاب، که خرمن تیرگی اینجاست. بشتاب، درها را بشکن، وهم را دو نیمه کن، که منم هسته این بار سیاه. اندوه مرا بچین، که رسیده است. دیری است، که خویش را رنجاندهایم، و روزن آشتی بسته است. مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان، که جدا ماندهام. به سرچشمه نابهایم بردی، نگین آرامش گم کردم، و گریه سر دادم. فرسوده راهم، چادری کو میان شعله و با، دور از همهمه خوابستان؟ و مبادا ترس آشفته شود، که آبشخور جاندار من است. و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه زیبای من است. صدا بزن، تا هستی بپا خیزد، گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند. ترا دیدم، از تنگنای زمان جستم. ترا دیدم، شور عدم در من گرفت. و بیندیش، که سودایی مرگم. کنار تو، زنبق سیرابم. دوست من، هستی ترس انگیز است. به صخره من ریز، مرا در خود بسای، که پوشیده از خزه نامم. بروی، کهتری تو، چهره خواب اندود مرا خوش است. غوغای چشم و ستاره فرو نشست، بمان، تا شنوده آسمانها شویم. بدر آ، بیخدایی مرا بیاگن، محراب بیآغازم شو. نزدیک آی، تا من سراسر ((من)) شوم.