سهراب سپهری | آوار آفتاب | میوه تاریک
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باغ باران خورده مینوشید نور. لرزشی در سبزههایتر دوید: او به باغ آمد، درونش تابناک، سایهاش در زیر و بمها ناپدید. شاخه خم میشد به راهش مست بار، او فراتر از جهان برگ و بر. باغ، سرشار از تراوشهای سبز، او، درونش سبزتر، سرشارتر. در سر راهش درختی جان گرفت میوهاش همزاد همرنگ هراس. پرتویی افتاد در پنهان او: دیده بود آن را به خوابی ناشناس. در جنون چیدن از خود دور شد. دست او لرزید، ترسید از درخت. شور چیدن ترس را از ریشه کند: دست آمد، میوه را چید از درخت.