سهراب سپهری | آوار آفتاب | فراتر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میتازی، همزاد عصیان! به شکار ستارهها رهسپاری، دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار. اینجا که من هستم آسمان، خوشه کهکشان میآویزد، کو چشمی آرزومند؟ با ترس و شیفتگی، در برکه فیروزه گون، گلهای سپید میکنی و هر آن، به مار سیاهی مینگری، گلچین بیتاب! و اینجا - افسانه نمیگویم- نیش مار، نوشابه گل ارمغان آورد. بیداریات را جادو میزند، سیب باغ ترا پنجه دیوی میرباید. و -قصه نمیپردازم- در باغستان من، شاخه بارور خم میشود، بینیازی دستها پاسخ میدهد. در بیشه تو، آهو سر میکشد، به صدایی میرمد. در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست. در سایه - آفتاب دیارت قصه خیر و شر میشنوی. من شکفتن را میشنوم. و جویبار از آن سوی زمان میگذرد. تو در راهیی. من رسیدهام. اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل! میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ.