سهراب سپهری | آوار آفتاب | غبار لبخند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میتراوید آفتاب از بوتهها. دیدمش در دشتهای نم زده مست اندوه تماشا، یار باد، مویش افشان، گونهاش شبنم زده. لالهای دیدیم - لبخندی به دشت- پرتویی در آب روشن ریخته. او صدا را در شیار باد ریخت: جلوهاش با بوی خنک آمیخته. رود، تابان بود و او موج صدا: خیره شد چشمان ما در رود وهم. پرده روشن بود، او تاریک خواند: طرحها در دست دارد دود وهم. چشم من بر پیکرش افتاد، گفت: آفت پژمردگی نزدیک او. دشت: دریای تپش، آهنگ، نور. سایه میزد خنده تاریک او.