سهراب سپهری | آوار آفتاب | طنین
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به روی شط وحشت برگی لرزانم، ریشهات را بیاویز. من از صداها گذشتم. روشنی را رها کردم. رویای کلید از دستم افتاد. کنار راه زمان دراز کشیدم. ستارهها در سردی رگهایم لرزیدند. خاک تپید. هوا موجی زد. علفها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند: میان دو دست تمنایم روییدی، در من تراویدی. آهنگ تاریک اندامت را شنیدم: نه صدایم و نه روشنی. طنین تنهایی تو هستم، طنین تاریکی تو. سکوتم را شنیدی: بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست، درها را خواهم گشود، در شب جاویدان خواهم وزید. چشمانت را گشودی: شب در من فرود آمد.