سهراب سپهری | آوار آفتاب | شکست ترانه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میان این سنگ و آفتاب، پژمردگی افسانه شد. درخت، نقشی در ابدیت ریخت. انگشتانم برندهترین خار را مینوازد. لبانم به پرتو شوکران لبخند میزند. - این تو بودی که هر وزشی، هدیهای نا شناس به دامنت میریخت؟ - و اینک هر هدیه ابدیتی است. - این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفتهترین چشمه کشیدی؟ - واینک چشمه نزدیک، نقشش در خود میشکند. - گفتی نهال از طوفان میهراسد. - و اینک ببالید، نو رستهترین نهالان! که تهاجم بر باد رفت. - سیاهترین ماران میرقصند. - و برهنه شوید، زیباترین پیکرها! که گزیدن نوازش شد.