سهراب سپهری | آوار آفتاب | راه واره
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دریا کنار از صدفهای تهی پوشیده است. جویندگان مروارید. به کرانههای دیگر رفتهاند. پوچی جست و جو بر ماسهها نقش است. صدا نیست. دریا - پریان مدهوشند. آب از نفس افتاده است. لحظه من در راه است. و امشب - بشنوید از من - امشب، آب اسطورهای را به خاک ارمغان خواهد کرد. امشب، سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد. امشب، لبخندی به فراترها خواهد ریخت. بیهیچ صدا، زورقی تابان، شب آبها را خواهد شکافت. زورق رانان توانا، که سایهاش بر رفت و آمد من افتاده است، که چشمانش گام مرا روشن میکند، که دستانش تردید مرا میشکند، پارو زنان، از آن سوی هراس من خواهد رسید. گریان، به پیشوازش خواهم شتافت. در پرتوی یک رنگی، مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد.