سهراب سپهری | آوار آفتاب | دیاری دیگر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میان لحظه و خاک، ساقه گرانبار هراسی نیست. همراه! ما به ابدیت گلها پیوستهایم. تابش چشمانت را به ریگ و ستاره سپار: تراوش رمزی در شیار تماشا نیست. نه در این خاک رس نشانه ترس و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت. در صدای پرنده فروشو. اضطراب بال و پری سیمای ترا سایه نمیکند. در پرواز عقاب تصویر ورطه نمیافتد. سیاهی خاری میان چشم و تماشا نمیگذرد. و فراتر: میان خوشه و خورشید نهیب داس از هم درید. میان لبخند و لب خنجر زمان در هم شکست.