سهراب سپهری | آوار آفتاب | دروگران پگاه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پنجره را به پهنای جهان میگشایم: جاده تهی است. درخت گرانبار شب است. ساقه نمیلرزد، آب از رفتن خسته است: تو نیستی، نوسان نیست. تو نیستی، و تپیدن گردابی است. تو نیستی، و غریو رودها گویا نیست، و درهها ناخواناست. میآیی: شب از چهرهها برمی خیزد، راز از هستی میپرد. میروی: چمن تاریک میشود، جوشش چشمه میشکند. چشمانت را میبندی: ابهام به علف میپیچد. سیمای تو میوزد، و آب بیدار میشود. میگذری، و آیینه نفس میکشد. جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت، و چشمم به راه تو نیست. پگاه، دروگران از جاده روبرو سر میرسند: رسیدگی خوشههایم را به رویا دیدهاند.