سهراب سپهری | آوار آفتاب | در سفر آن سوها
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ایوان تهی است، و باغ از یاد مسافر سرشار. در دره آفتاب، سر برگرفته ای: کنار بالش تو، بید سایه فکن از پا در آمده است. دوری، تو از آن سوی شقایق دوری. در خیرگی بوتهها، کو سایه لبخندی که گذر کند؟ از شکاف اندیشه، کو نسیمی که درون آید؟ سنگریزه رود، برگونه تو میلغزد. شبنم جنگل دور، سیمای ترا میرباید. ترا از تو ربودهاند، و این تنهایی ژرف است. میگریی، و در بیراهه زمزمهای سرگردان میشوی.