سهراب سپهری | آوار آفتاب | خوابی در هیاهو
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آبی بلند را میاندیشم، و هیاهوی سبز پایین را. ترسان از سایه خویش، به نی زار آمدهام. تهی بالا را میترساند، و خنجر برگها به روان فرو میرود. دشمنی کو، تا مرا از من برکند؟ نفرین به زیست: تپش کور! دچار بودن گشتم، و شبیخونی بود. نفرین! هستی مرا برچین، ای ندانم چه خدایی موهوم! نیزه من، مرمر بس تن را شکافت و چه سود، که این غم را نتواند سینه درید. نفرین به زیست: دلهره شیرین! نیزهام - یار بیراهههای خطر - را تن میشکنم. صدای شکست، در تهی حادثه میپیچد. نیها بهم میساید. ترنم سبز میشکافد: نگاه زنی، چون خوابی گوارا، به چشمانم مینشیند. ترس بیسلاح مرا از پا میفکند. من - نیزه دار کهن - آتش میشوم. او - دشمن زیبا- شبنم نوازش میافشاند. دستم را میگیرد و ما - دو مردم روزگاران کهن- میگذریم. به نیها تن میساییم، و به لالایی سبزشان، گهواره روان را نوسان میدهیم. آبی بلند، خلوت ما را میآراید.