سهراب سپهری | آوار آفتاب | ای همه سیماها
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در سرای ما زمزمهای، در کوچه ما آوازی نیست. شب، گلدان پنجره ما را ربوده است. پرده ما، در وحشت نوسان خشکیده است. اینجا، ای همه لبها! لبخندی ابهام جهان را پهنا میدهد. پرتو فانوس ما، در نیمه راه، میان ما و شب هستی مرده است. ستونهای مهتابی ما را، پیچک اندیشه فرو بلعیده است. اینجا نقش گلیمی، و آنجا نردهای، ما را از آستانه ما بدر برده است. ای همه هشیاران! بر چه باغی در نگشودیم، که عطر فریبی به تالار نهفته ما نریخت؟ ای همه کودکیها! بر چه سبزهای ندویویم، که شبنم اندوهی بر ما نفشاند؟ غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم. ای همه خستگان! در کجا شهپر ما، از سبکبالی پروانه نشان خواهد گرفت؟ ستاره زهر از چاه افق بر آمد. کنار نرده مهتابی ما، کودکی بر پرتگاه وزشها میگرید. در چه دیاری آیا، اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید؟ ای همه سیماها! در خورشیدی دیگر، خورشیدی دیگر.