سهراب سپهری | آوار آفتاب | ای نزدیک
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در نهفتهترین باغها، دستم میوه چید. و اینک، شاخه نزدیک! از سر انگشتم پروا مکن. بیتابی انگشتانم شور ربایش نیست، عطش آشنایی است. درخشش میوه! درخشانتر. وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید. دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند. پنهانترین سنگ سایهاش را به پایم ریخت. و من، شاخه نزدیک! از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم. رفتم، غرورم را بر ستیغ عقاب- آشیان شکستم و اینک، در خمیدگی فروتنی، به پای تو ماندهام. خم شو، شاخه نزدیک!