سهراب سپهری | آوار آفتاب | آوای گیاه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از شب ریشه سر چشمه گرفتم، و به گرداب آفتاب ریختم. بیپروا بودم: دریچهام را به سنگ گشودم. مغاک جنبش را زیستم. هشیاریام شب را نشکافت، روشنیام روشن نکرد: من ترا زیستم، شتاب دور دست! رها کردم، تا ریزش نور، شب را بر رفتارم بلغزاند. بیداریام سر بسته ماند: من خابگرد راه تماشا بودم. و همیشه کسی از باغ آمد، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد. و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت، و کنار من خوشه راز از دستش لغزید. و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ، من ماندم و همهمه آفتاب. و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام: سایهتر شدهام وسایه وار بر لب روشنی ایستادهام. شب میشکافد، لبخند میشکفد، زمین بیدار میشود. صبح از سفال آسمان میتراود. و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم میشود.