سهراب سپهری | آوار آفتاب | آن برتر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به کنار تپه شب رسید. با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست. دستم را در تاریکی اندوهی بالا بردم و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم، شهاب نگاهش مرده بود. غبار کاروانها را نشان دادم و تابش بیراههها و بیکران ریگستان سکوت را، و او پیکرهاش خاموشی بود. لالایی اندوهی بر ما وزید. تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علفها آمیخت. و ناگاه از آتش لبهایش جرقه لبخندی پرید. در ته چشمانش، تپه شب فرو ریخت. و من، در شکوه تماشا، فراموشی صدا بودم.