سرتیز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرتیز کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ساختن . بهم بافتن . سرهم کردن : پریرخ زآن بتان پرهیز میکرد دروغی چند را سرتیز میکرد. نظامی . ◄ فروبردن . داخل کردن : سنان بر سینه ها سرتیز کرده جهان را روز رستاخیز کرده . نظامی .