سرتیزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرتیزی . [ س َ ] (حامص مرکب ) تندی . تیزی : بسیار چو سوزن ارچه سرتیزی کرد هم بخیه ٔ بی زریش بر روی افتاد. فرقدی . ◄ خشونت . عصبانیت . لجاجت : چون محمدشاه از شهر بیرون شد به در حصار زرند آمد و جنگ درپیوست، چند مرد ازآن ِ او سرتیزی نمودند و در خندق حصار شدند. (بدایعالازمان فی وقایع کرمان ). ز سرتیزی آن آهنین دل که بود به عیب پریرخ زبان برگشود. سعدی (بوستان چ فروغی ص ١٧٥). چندانکه قفا خوردم از او چون سندان پیشانی من سخت تر آمد در کار تا باز شدم عاقبت از سرتیزی با آن همه سرزنش . (از تاریخ وصاف ).