سرتیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرتیز. [ س َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) تیزمغز. (برهان ). مردم تیزمغز. (آنندراج ) : نه گرفتار آمدی بدست جوانی معجب، خیره رأی، سرتیز، سبک پای . (گلستان سعدی ). ◄ خار. ◄ نیزه . (برهان ) (آنندراج ). کنایه از سنان . (انجمن آرا). هر شی ٔ نوکدار. (غیاث ). ◄ تند و تیز. (برهان ) (آنندراج ). که دارای نوک تیز باشد. نوک تیز : چو کاسموی و چو سوزن خلنده ٔ سرتیز که دیده خار بدین صورت و بدین کردار. فرخی . ای خم شکسته بر سر چاه کمیز با سوزن سوفار درست سرتیز. سوزنی . خنجر سرتیزش چو مژگان خوبان عشوه انگیز خونریز. (حبیب السیر ص ٣٢٢). ◄ مژگان خوبان . (برهان ) (آنندراج ). کنایه از مژه . (انجمن آرا) : از بس خونها که ریخت غمزه ٔ سرتیز او عشق به انگشت چپ میکند آن را شمار. خاقانی . ◄ سرکش و جنگجو. (غیاث ) : به پیش تست میان بسته لشکری سرتیز. ؟ (از جهانگشای جوینی ). سعدیا دعوی بی صدق به جایی نرسد کندرفتار و بگفتار چنین سرتیزیم . سعدی .