سرباز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ) (ص مر.)<BR>۱- هر یک از افراد سپاه و لشکر.<BR>۲- چیزی که سرش باز باشد، سرگشاده.<BR>۳- جایی که سقف نداشته باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) (ص مر.) ۱- هر یک از افراد سپاه و لشکر. ۲- چیزی که سرش باز باشد، سرگشاده. ۳- جایی که سقف نداشته باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرباز. [ س َ ] (ص مرکب ) روشن . صریح . بدون پرده . فاش : مگو از هیچ نوعی پیش زن راز که زن رازت بگوید جمله سرباز. عطار.
سرباز. [ س َ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) آنکه سر خود را ببازد، از عالم جانباز. (آنندراج ) : در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع. حافظ. ◄ در بازیهای ورق، ورقی که بر آن صورت سربازی نقش است . ◄ یک فرد سپاهی یا یک تن لشکری . مقابل درجه دار. ترکیب ها: ♦ سرباز آکتیو . سرباز گارد. سرباز نیروی دریایی . سرباز نیروی زمینی . سربازنیروی هوایی . سرباز وظیفه .
سرباز. [ س َ ] (اِخ ) یکی از بخشهای پنجگانه ٔ شهرستان ایرانشهر. آب آن از یک رودخانه بنام رود سرباز است که از چندین شعبه تشکیل شده است . محصول عمده ٔآن غلات، خرما، برنج، لبنیات . بخش سرباز از یک دهستان بنام دهستان سرباز تشکیل شده و مرکز بخش آبادی سرباز و دارای ٧٨ آبادی بزرگ و کوچک است . جمعیت آن در حدود ٩٥٠٠ تن است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).
مترادف و متضاد واژهدان
مشمول جنگجو، سپاهی، نظامی فداکار، جانباز
فرهنگ طیفی واژهدان
نظامی، ارتشی، نیروهای منظم، تکاور، کماندو، ذخیره، کهنهسرباز، سرباز وظیفه ایثارگر، جانباز، آزاده خدمت وظیفه، اقدامات جنگی سرباز کهنهکار، کهنهسرباز، جانباز