سرانگشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرانگشت . [ س َ اَ گ ُ ] (اِ مرکب ) معروف که آن را به حنا رنگین کنند. (آنندراج ). انمله . بنان . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) : چون سرانگشت قلم گیر من از خطبدیع در خط مهر من انگشت نمائید همه . خاقانی . به خون عزیزان فروبرده چنگ سرانگشتها کرده عناب رنگ . سعدی . به غم خوارگی چون سرانگشت من نخارد کس اندر جهان پشت من . سعدی . تا سرانگشت تعنت به سر مهر گذاری حالیا پرده برافکن مه انگشت نما را. دهخدا. ◄ نوعی از انگور. (آنندراج از بهار عجم ) : از نوع زبون آن سرانگشت پیشانی انگبین خورد مشت . محسن تأثیر (از آنندراج ). ♦ از سرانگشت ؛ بطور غفلت و بدون ملاحظه و بدون تأمل . (ناظم الاطباء). ♦ سرانگشتان عنابی کردن ؛ کنایه از به رنگینی چیزی پرداختن . (غیاث ). ♦ سرانگشت یا سَرِ انگشت به دندان گرفتن و گزیدن و خائیدن ؛ تعجب کردن : عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده حیران شد و بگرفت به دندان سَرِ انگشت . ناصرخسرو. سَرِ انگشت تحیر بگزد عقل به دندان چون تأمل کند این صورت انگشت نما را. سعدی . چو برگشته دولت ملامت شنید سرانگشت حسرت به دندان گزید. سعدی . در زمان تو هر آن باز که رفت از پی کبک رشته گم کرد و ز حسرت سَرِ انگشت گزید. سلمان ساوجی . هر کس که بجان پند عزیزان نکند گوش بسیار بخاید سَرِ انگشت ندامت . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی