زندهدل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنده دل . [ زِ دَ / دِ دِ ] (ص مرکب ) مقابل افسرده دل و مرده دل . (آنندراج ). شاد و مسرور. مقابل افسرده دل و مرده دل . (فرهنگ فارسی معین ) : تنم را در قناعت زنده دل دار مزاجم را به طاعت معتدل دار. نظامی . من بدو زنده دل چو شب به چراغ او بمن شادمان چو سبزه ٔ باغ . نظامی . عاشقان زنده دل بنام تواند تشنه ٔ جرعه ای ز جام تواند. عطار. زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد عشق تو مرا زنده دل هر دو جهان کرد. عطار. ذرات را بوجد در آورد آفتاب یک زنده دل تمام جهان را کفایت است . صائب (از آنندراج ). ◄ پیری که دارای هوا و هوس جوانان باشد. ◄ صالح . متقی . (ناظم الاطباء) : دعای زنده دلانت رفیق باد وقرین خدای عالمیانت نصیر باد و پناه . سعدی . که پیش اهل دل آب حیات در ظلمات دعای زنده دلانست در شب تاری . سعدی . دعای زنده دلانت بلا بگرداند غم رعیت درویش بر دهد شادی . سعدی . ◄ روشن روان . روشن فکر. (فرهنگ فارسی معین ) : تن زنده دل خفته در زیر گل به از عالم زنده و مرده دل دل زنده هرگز نگردد هلاک تن زنده دل گر بمیرد چه باک . سعدی (بوستان ). ◄ عارف . عاشق . شیفته ٔ عشق : ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است . سعدی . به خاکپای تو سوگند و جان زنده دلان که من به پای تو در مردن آرزومندم . سعدی . جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد که جان زنده دلان سوخت در بیابانش . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی