زنده داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنده داشتن . [ زِ دَ / دِ ت َ ] (مص مرکب ) برقرار و پایدار داشتن . (ناظم الاطباء). ♦ زنده داشتن آتش ؛ نگذاشتن که بمیرد یعنی خاموش شود. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : دولت تو روغن است وملک چراغ است زنده توان داشتن چراغ به روغن . فرخی . شب وصلت بسی پر خنده دارم چراغ آشنایی زنده دارم . نظامی . ♦ زنده داشتن دل ؛ شاد گردانیدن آن . زنده دل ساختن : به توفیق و طاعت دلش زنده دار. سعدی (بوستان ). رجوع به زنده دل شود. ◄ بیداربودن . (ناظم الاطباء). ♦ زنده داشتن شب ؛ بیدار ماندن در آن : روزها به عبادت گذاشتی و شبها به طاعت زنده داشتی . (سندبادنامه، یادداشت بخط مرحوم دهخدا).