زرین کمر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زرین کمر. [ زَرْ ری ک َ م َ ] (اِ مرکب ) کمر زرین . کمربند زرین . کمربندی ساخته از طلا : بدو داد پرمایه زرین کمر بهر مهره ای درنشانده، گهر. فردوسی . همه غرق در آهن و سیم و زر نه یاقوت پیدا نه زرین کمر. فردوسی . ◄ زرین کمر. مقامی، نظیر: زرین کلاه در میاه سپاهیان و دربار پادشاهان قدیم ایران : نشست از بر تخت باتاج زر برفتند گردان زرین کمر. فردوسی . خروشی برآمد هم آنگه ز در که ای پهلوانان زرین کمر. فردوسی . به سام نریمان ستاره شمر چنین گفت کای گرد زرین کمر. فردوسی . و قیماس و حاجبان و گروهی از زرین کمران و بوسعید جیمرتی راامیر بوالفضل بردار کرد بر قصر یعقوبی . (تاریخ سیستان ). و بر اثر وی سرهنگان محمودی سه زرین کمر و هفت سیمین کمر با سازهای تمام . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨٢). ز خرخیز و از چاچ و از کاشغر بسی پهلوان خواند زرین کمر. نظامی . ◄ کنیزکان و غلامان مخصوص پادشاهان و امیران که دارای کمر زرین باشند : صد از جعدمویان زرین کمر صد اسب گرانمایه با ساز زر. فردوسی . هم از گوهر و تاج وهم تخت زر هم از خوبرویان زرین کمر. فردوسی . نیا طوس را داد چندین گهر چه اسب و پرستار زرین کمر. فردوسی . ده اسب آوریدش به زرین لگام پریروی زرین کمر ده غلام . فردوسی . پادشاهی که به رومش در صاحب خبران پیش او صف سماطین زده زرین کمران . منوچهری . غلامان زرین کمر گرد تخت چو سیمین ستون گرد زرین درخت . نظامی . رجوع به زرین و دیگر ترکیبهای آن شود.