زبان آوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبان آوری . [ زَ وَ ] (حامص مرکب ) فصاحت و بلاغت . (ناظم الاطباء). سخن گویی . زبان دانی . چیره دستی در سخن . زبان گویا داشتن . درسخن توانا بودن . منطق قوی داشتن . شیرین سخن بودن . لَسَن . (صراح ). بیان . (منتهی الارب ). تَبَلتُع. طلاقت . عارِضَة. فَصاحَت . قَضاء. (منتهی الارب ) : چو بشنید شاه آن زبان آوری زبون شد زبانش در آن داوری . نظامی . نیوشندگان را در آن داوری غلط شد زبان زبان آوری . نظامی . مرا خود چه باشد زبان آوری که گفته است شاه سخن عنصری . سعدی . ◄ زبان بازی : و گر جاهلی به زبان آوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست . (گلستان سعدی ). که مجرم بزرق و زبان آوری ز جرمی که دارد نگردد بری . سعدی (بوستان ). تا چند همچو شمع زبان آوری کنی پروانه ٔ مراد رسید ای محب خموش . حافظ. رجوع به زبان آور شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی