رهی معیری | غزلها - جلد سوم | شمع خاموش
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
منع خویش از گریه و زاری نمیآید ز من طفل اشکم خویشتن داری نمیآید ز من با گل و خار جهان یک رنگم از روشندلی صبح سیمینم سیه کاری نمیآید ز من آتشی بویی ز دلجویی نمیآید ز تو چشمهام کاری به جز زاری نمیآید ز من ای دل رنجور از من چشم همدردی مدار خسته دردم پرستاری نمیآید ز من امشب از من نکته موزون چه میجویی رهی شمع خاموشم گهرباری نمیآید ز من