رهی معیری | غزلها - جلد سوم | رشته هوس
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید به ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید ز تیغ بازی گردون هواپرستان را نفس برید ولی رشته هوس نبرید چو مفلسی که به دنبال کیمیا گردد جهان بگشتم و آزادهای نگشت پدید اگر نمیطلبی رنج نا امیدی را ز دوستان و عزیزان مدار چشم امید طمع به خاک فرو میبرد حریصان را ز حرص بر سر قارون رسید آنچه رسید درود بر دل من باد کز ستم کیشان ستم کشید ولی بار منتی نکشید ز گرد حادثه روشندلان چه غم دارند غبارتیره چه نقصان دهد به صبح سپید؟ نه هر که نظم دهد دفتری نظیر من است که تابناکتر از خود نمیتواند دید ز چشمه گوهر غلطان کجا پدید آید؟ نه هر که ساز کند نغمهای بود ناهید از آن شبی که رهی دید صبح روی تو را شبی نرفت که چون صبح جامهای ندرید