رهی معیری | غزلها - جلد سوم | داغ محرومی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساختم با آتش دل لاله زاری شد مرا سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا سینه را چون گل زدم چاک اول از بیطاقتی آخر از زندان تن راه فراری شد مرا نیکخویی پیشه کن تا از بدی ایمن شوی کینه از دشمن بریدم دوستداری شد مرا هر چراغی در ره گمگشتهای افروختم در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا دل به داغ عشق خوش کردم گل از خارم دمید خو گرفتم با غم دل غمگساری شد مرا گوهر تنهایی از فیض جنون دارم به دست گوشه ویرانه گنج شاهواری شد مرا کج نهادان راز کس باور نیاید حرف راست عیب خود بیپرده گفتم پرده داری شد مرا پیش پیکان بلا سنگ مزارم شد سپهر جا به صحرای عدم کردم حصاری شد مرا چون نسوزم شمع سان؟ کز داغ محرومی رهی بر جگر هر شعله آهی شراری شد مرا