رهی معیری | غزلها - جلد سوم | ساز سخن
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟ آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟ سیمین و تابناک بود روی مه ولی سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا؟ دارد لبی که مستی جاوید میدهد مینای میکجا و لب نوش او کجا؟ خفتم بیاد یار در آغوش گل ولی آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟ بیسوز عشق ساز سخن چون کند رهی؟ بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا؟