رهی معیری | غزلها - جلد اول | نای خروشان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو نی بسینه خروشد دلی که من دارم بناله گرم بود محفلی که من دارم بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب بروی آب بود منزلی که من دارم دل من از نگه گرم او نپرهیزد ز برق سر نکشد حاصلی که من دارم بخون نشستهام از جان ستانی دل خویش درون سینه بود قاتلی که مندارم ز شرم عشق خموشم کجاست گریه شوق؟ که با تو شرح دهد مشکلی که مندارم رهی چو شمع فروزان گرم بسوزانند زبان شکوه ندارد دلی که من دارم