رهی معیری | غزلها - جلد اول | ماجرای اشک
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تابد فروغ مهر و مه از قطرههای اشک باران صبحگاه ندارد صفای اشک گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست روشندلی کجاست که داند بهای اشک؟ ماییم و سینهای که بود آشیان آه ماییم و دیدهای که بود آشنای اشک گوش مرا ز نغمه شادی نصیب نیست چون جویبار ساختهام با نوای اشک از بسکه تن ز آتش حسرت گداخته است از دیده خون گرم فشانم بجای اشک چون طفل هرزه پوی بهر سوی میدویم اشک از قفای دلبر و من از قفای اشک دیشب چراغ دیده من تا سپیده سوخت آتش افتاد بیتو بماتم سرای اشک خواب آور است زمزمه جویبارها در خواب رفته بخت من از هایهای اشک بس کن رهی که تاب شنیدن نیاوریم از بسکه دردناک بود ماجرای اشک