رهنمون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهنمون . [ رَ ن ُ / ن ِ / ن َ ] (ص مرکب ) نماینده ٔراه . (ناظم الاطباء). نماینده ٔ راه که به تازیش هادی خوانند. (شرفنامه ٔ منیری ). رهبر. راهبر. مرشد. راهنمون . راهنما. رهنمایی . (یادداشت مؤلف ) : چه گفتند در داستان دراز نباشد کس از رهنمون بی نیاز. ابوشکور. همی رفت و پیش اندرون رهنمون جهاندیده ای نام او شیرخون . فردوسی . خجسته ذوفنونی رهنمونی که در هر فن بود چون مرد یک فن . منوچهری . چنین گفت گشتاسب با رهنمون که روزی به پیشه نگردد فزون . اسدی . ز رهنمون بدی نیک ترس خاقانی که رهنمون چو بد آید رهت نمونه شود. خاقانی . گر دیده بُده ست رهنمون دل من در گردن دیده باد خون دل من . ؟ (از سندبادنامه ص ٣٢٥). ◄ ناخدا و ملاح . ◄ بدرقه . ◄ حاجب . ◄ نقیب . (ناظم الاطباء). رجوع به راهنمون شود.