رهنمون شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهنمون شدن . [ رَ ن ُ / ن ِ / ن َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) راهنمون شدن . رهنماگشتن . راهنمایی کردن : ز موسیقی آورد سازی برون که آن را نشدکس جز او رهنمون . نظامی . بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشیم . حافظ. رجوع به رهنمایی و رهنمون کردن شود.