رهنمون کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رهنمون کردن . [ رَ ن ُ / ن ِ / ن َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) راهنمایی کردن . هدایت . (یادداشت مؤلف ) : برفتی جنگجویی را سوی من رهنمون کردی . فرخی . آن کاو ترا به سنگدلی کرد رهنمون ای کاشکی که پاش به سنگی درآمدی . حافظ. رجوع به راهنمایی و رهنمون شدن شود. ◄ رهنمون و راهنما قرار دادن . به راهنمایی و هدایت گرفتن : بسی کردم اندیشه را رهنمون نیاوردم این بستگی را برون . نظامی .