رنگ آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رنگ آوردن . [ رَ وَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از خجل شدن و رو ساختن باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). رنگ برآوردن . (برهان قاطع). رنگ دادن و رنگ گرفتن . رنگ برنگ شدن . (آنندراج ). رنگ گذاشتن و رنگ برداشتن . رجوع به رنگ شود : زهی چو لاله گل آورده از جمال تو رنگ قبای سرو سهی با نهال قد تو تنگ . نجیب الدین جرفادقانی (از آنندراج ). از آن می یکی جام پیما به من که رنگ آورد زو عقیق یمن . فخرالدین گرگانی (از آنندراج ). سپهر نیلی شرمنده گشت و رنگ آورد چو آستان سرای مرا منور کرد. کمال اسماعیل (از آنندراج ). ◄ خشم و قهر با خجالت آمیخته . (از برهان ) (از آنندراج ). ◄ رنگ آمیختن و درآمیختن . نیرنگ ساختن . مکر و حیله بکار بردن . رجوع به رنگ آمیختن و رنگ درآمیختن و رنگ برآوردن شود : من او را چه گویم چه رنگ آورم که آن دست را زیر سنگ آورم . فردوسی . ♦ رنگ بر روی کار آوردن ؛ کنایه از کار با آب و تاب کردن باشد. (از آنندراج ) : بی تو مجلس بود همچون گلشن بی آب و رنگ رنگی و آبی بروی کار ما آورده ای . وحید (از آنندراج ).