رسن تاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسن تاب . [ رَ س َ ] (نف مرکب ) رسن تابنده . رسن گر. حبال . (یادداشت مؤلف ). کسی که ریسمان می تابد. (ناظم الاطباء) (از شعوری ج ٢ ص ٣). آنکه ریسمان تابد. طناب باف . تابنده ٔ ریسمان . (فرهنگ فارسی معین ).شالنگی . (از آنندراج ) (یادداشت مؤلف ) : رسن در گلو بربط از چوب خوردن چو طفل رسن تاب کسلان نماید. خاقانی . تحقیق سخن گوی نخیزد ز سخن دزد تعلیق رسن باز نیاید ز رستاب . خاقانی . ترا تا پیشتر گویم که بشتاب شوی پستر چو شاگرد رسن تاب . نظامی . میوه ات باید که شیرین تر شود چون رسن تابان نه واپس تر شود. مولوی . ای در این چنبر همه تاب آمده همچو شاگرد رسن تاب آمده . عطار. سفرت هست چو شاگرد رسن تاب از پس . ابن یمین . بر اوج جنابت نرسد هیچ کمندی بیهوده رسن تاب خیالند فغانها. بیدل (از آنندراج ). ◄ (حامص مرکب ) رسن تابی .تاب دادن و بهم پیوستن رسن . (فرهنگ فارسی معین ).