رخش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخش . [ رَ ] (ص، اِ) آمیختگی رنگ سرخ و سفید. (ناظم الاطباء). سرخ و سفید. (از فرهنگ خطی ). رنگ سرخ و سفید درهم آمیخته باشد. (برهان ) (غیاث اللغات ). رنگ سرخ و سپید به یکدیگر آمیخته و بور ابرش را به اعتبار آنکه رنگ سرخ و سپید و درهم است نیز رخش خواندندی و اسب سواری رستم را که بدین رنگ بوده است . (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام ). دو رنگ یکی سرخ و دوم سپید. (لغت فرس اسدی نسخه ٔ خطی نخجوانی )(از فرهنگ اوبهی ) (از لغت محلی شوشتر) : ببخشای بر من تو ای دادبخش که از خون دل گشت رخساره رخش . فردوسی . و رجوع به ترکیب رخش شدن و ماده ٔ رخش کردن شود. ♦ رخش شدن ؛ رنگین گشتن . سرخ شدن . گلگون شدن : ز تن کرد چندان سر از کینه پخش که شد زیر او در ز خون چرمه رخش . اسدی . ◄ سرخ خالص . (از آنندراج ) (از انجمن آرا). ◄ رنگی است میانه ٔ سیاه و بور و اسب رستم را به این اعتبار رخش می نامیدند. (لغت محلی شوشتر) (از برهان ) (از غیاث اللغات ). رنگ اسب میان سیاه و بور. (صحاح الفرس ). رنگی که میان سیاه و بور باشد. (ناظم الاطباء) (از ذیل فرهنگ سروری ). ◄ اسبی که رنگ آن میان سیاه و بور باشد. (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از غیاث اللغات ). ◄ اسب . (ناظم الاطباء) (ارمغان آصفی ). مطلق اسب . (از برهان ) (لغت محلی شوشتر). مجازاً هر اسب را رخش گویند. (غیاث اللغات ). مادحان در مقام توصیف، اسب ممدوح را بر طریق استعاره از رخش تعبیر نمایند. (فرهنگ جهانگیری ) : بدین رخش ماند همی رخش اوی ولیکن ندارد پی و پخش اوی . فردوسی . شاید که رخش بادتک او را نصرت رکاب و فتح عنان باشد. مسعودسعد. چون به گاه رزم زخم خنجر او برق شد ساعت حمله عنان رخش از صرصر گرفت . مسعودسعد. رخش همام گفت که ما باد صرصریم مفلوج گشته کوه ز زور و توان ماست . خاقانی . لاشه ٔ تن که به مسمار غم افتاد رواست رخش جان را بدلش نعل سفر بربندیم . خاقانی . هر جا که رخش اوست همه عید و نصرت است زآن پای و دم برنگ حنا شد معصفرش . خاقانی . باد را بهر سلیمان رخش ساز زین زر برکن به رعنایی فرست . خاقانی . خورشید ز برق نعل رخشت ناری است که بی دخان ببینم . خاقانی . یکران بادپای تو چون آب خوش رو است رخش تناور تو چو گردون تکاور است . شرف الدین شفروه . که چون رومی از زنگی آن کین کشید سکندر کجا رخش در زین کشید. نظامی . ملک فرمود تا آن رخش منظور برند از آخور او سوی شاپور. نظامی . در سم رخشت که زمین راست بیخ خصم تو چون نعل شده چارمیخ . نظامی . رخش بلندآخورش افکند پست غاشیه را بر کتف هرکه بست . نظامی . برون آمد بر آن رخش خجسته چو آبی بر سر آتش نشسته . نظامی . امروز ای غلام به از عیش کار نیست برگیر زین ز رخش که روز شکار نیست . قاآنی . ♦ رخش برانگیختن ؛ اسب به جولان آوردن . اسب دوانیدن . اسب راندن . به حرکت درآوردن اسب . از جای جنبانیدن اسب به تندی . به تاختن داشتن اسب : برانگیخت رخش و برآورد تیغ ز جا برد آن کوه را بی دریغ. قاسمی گنابادی (از ارمغان آصفی ). ♦ رخش بهار ؛ نسیم بهار یا ابر بهار. (ناظم الاطباء). کنایه از باد بهاری و ابر بهاری . (آنندراج ) (از برهان ) (انجمن آرا). ♦ رخش بیجاده نعل ؛ مراد از گلبن . (آنندراج ). ♦ رخش تاختن ؛ روان شدن . راهی شدن . ظاهر شدن : رخش به هَرّا بتاخت بر سر صبح آفتاب رفت به چرب آخوری گنج روان در رکاب . خاقانی . ♦ رخش تکاور ؛ اسب تندرو. اسب تیزرو : تو نیز بزیر ران درآری آن رخش تکاور هنرمند. خاقانی . ♦ رخش درافکندن یا فکندن ؛ به جولان آوردن اسب . حرکت دادن . اسب تاختن : هین که به میدان حسن رخش درافکند یار بیش بهاتر ز جان نعل بهایی بیار. خاقانی . ♦ رخش روان کردن ؛ اسب دواندن به جایی . با اسب رهسپار شدن .روی کردن به سویی با اسب . اسب را به جایی به حرکت داشتن : بسوی بیابان روان کرد رخش سپه را ز مال و خورش داد بخش . نظامی . به رستم رکابی روان کرده رخش هم اورنگ پیرای و هم تاجبخش . نظامی . به رزم الانی روان کرد رخش . نظامی . ♦ رخش زیر ران آوردن ؛ سوار شدن . به زیر اطاعت درآوردن . مطیع ساختن : کوش قاآنی که رخش هستی آری زیر ران چند خواهی چون امیران اسب و استر داشتن . قاآنی . ♦ رخش عنان تاب ؛ اسبی که محتاج چابک نباشد. (آنندراج از فرهنگ سکندرنامه ). اسبی که به اندک اشاره ٔ عنان بگردد. (از ناظم الاطباء). اسب که با گردش عنان سریعاً خویشتن بگرداند و تغییر جهت دهد : روان کرد رخش عنان تاب را برانگیخت چون آتش آن آب را. نظامی . ◄ برق و درخش و صاعقه . (ناظم الاطباء) : جهان را نام او زیرا جهان است که زی هشیار چون رخش جهان است . (ویس و رامین ). ◄ آژفنداک و قوس قزح . (ناظم الاطباء). قوس قزح را نیز گویند. (برهان ).قوس قزح . (لغت فرس اسدی نسخه ٔ خطی نخجوانی ) (فرهنگ سروری ) (از فرهنگ اوبهی ) (از فرهنگ جهانگیری ) (لغت محلی شوشتر). قوس قزح . آزفنداک . آفنداک . کمردون . کمان رستم . انطلیسون . تیراژه . کمر رستم . طوق بهار. سریر.سدکیس . قالیچه ٔ فاطمه . (یادداشت مؤلف ). صاحب فرهنگ جهانگیری به معنی قوس قزح نیز آورده و این بیت را شاهد آورده : میغچون ترکش او تیرانداز برق تیر از تو و را رخش کمان . اولاً گفته : سنجری گوید و این خطای اول است، چه شعر ازفرالاوی است که از شعرای قدیم بوده و این شعر را غلطنوشته اند و چنین نگفته، صحیح او این است که نوشته می شود : میغ چون ترکی آشفته که تیر اندازد برق تیر است مر او را و سرویسه کمان . فرالاوی . سرویسه به معنی قوس و قزح است . نمی دانم این سهو در سهو از کجاشده است . (آنندراج ) (انجمن آرا). قوس قزح که نام دیگرش کمان رستم و کمان مرتضی علی است . شاید این معنی از معنی «سرخ و سفید» است که قوس قزح از جهت رنگهای مختلف داشتن رخش نامیده شده است . (از فرهنگ نظام ). ◄ تاب و تابش و انعکاس نور. (ناظم الاطباء). پرتو و عکس و شعاع و ضیاء. (از شعوری ج ٢ ص ٢٤) : روی مریخ زرد گردد اگر افکند بر سپهر روی تو رخش . شمس فخری (از شعوری ). ◄ واژگونه و عکس . (لغت محلی شوشتر). وارونه . مغایر. مخالف . (فرهنگ ولف ). ◄ عکس . (لغت فرس اسدی نسخه ٔ خطی نخجوانی ) (از فرهنگ اوبهی ) : ز خون دشمن او شد به بحر مغرب جوش فکند تیغ یمانیش رخش بر عمان به بحر عمان زآن رخش صاف شد لؤلؤ به بحر مغرب زآن جوش سرخ شد مرجان . عنصری (از لغت فرس اسدی ). ◄ روشن . (یادداشت مولف ) : بپوش و بنوش و بناز و ببخش بکن روز بر تخت و بر تاج رخش . فردوسی . ◄ آغاز و ابتدا. (ناظم الاطباء). ابتدا کردن . (از برهان ) (لغت محلی شوشتر)(صحاح الفرس ). ◄ گونه که دارای خالها بود. (ناظم الاطباء). ◄ مبارکی و فرخندگی . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از لغت محلی شوشتر). ◄ مبارک و میمون و خجسته . (ناظم الاطباء). مبارک و میمون . (برهان ). فرخ و فرخنده و میمون . (از فرهنگ جهانگیری ). میمون . (لغت محلی شوشتر). میمون و فرخنده . (فرهنگ نظام ). و به معنی فرخنده و میمون نیز آورده، آن نیز صحیح نیست و به این معنی وخش است نه رخش .(آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ خرم و شاد. ◄ سریع و چالاک . (ناظم الاطباء). ◄ کلمه ٔ رخش پهلوی است به معنای آفتاب و در اصطلاح حکمت اشراق نام طلسم شهریور است و شهریور نام بزرگتر انوار عرضیه است و رب النوع آنهاست . (فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی از شرح حکمت اشراق ).
رخش . [ رُ ] (اِ) روشنی و شعاع و پرتو و رخشندگی . (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) (ناظم الاطباء) (از برهان ). روشنی و شعاع . (انجمن آرا). روشنی . (آنندراج ). روشنی و پرتو. (فرهنگ خطی ). پرتو شعاع و عکس . (از فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ سروری ). روشنی و پرتو و در این معنی مخفف درخش است . (از فرهنگ نظام ). ◄ آفتاب . (ناظم الاطباء). یکی از نامهای آفتاب . (برهان ) (فرهنگ سروری ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (لغت محلی شوشتر). نامی است از نامهای نیّر اعظم . (فرهنگ جهانگیری ). ♦ رخش خورشید و ماه ؛ کنایه از شعاع و پرتو آفتاب و ماه . (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (برهان ).
رخش . [ رَ ] (اِخ ) نام اسب رستم است . (فرهنگ اوبهی ). نام اسب رستم . (صحاح الفرس ) (از فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) (از برهان ) (از غیاث اللغات ) (انجمن آرا) (از لغت محلی شوشتر) : ترا سیمرغ و تیر گز نباید نه رخش جادو و زال فسونگر. دقیقی . همی رخش خوانیم و بور ابرش است به خوبی چو آب و به رنگ آتش است . فردوسی . چنین گفت رستم خداوند رخش که گر نام خواهی درم را ببخش . فردوسی . گویی آن پور سمند است و منم بیژن گیو گویی آن رخش بزرگ است و منم رستم زال . فرخی . رخش با او لاغر و شبدیز با او کندرو ورد با او ارجل و یحموم با او اژگهن . منوچهری . همواره پشت و یار من پوینده بر هنجار من خاراشکن رهوار من شبدیزخال و رخش عم . لامعی . عاشق که جام می کشد بر یاد روی وی کشد جز رخش رستم کی کشد رنج رکاب روستم . سنایی . ز رخش رستم و شبدیز خسرو نکردم یاد و از وی یاد کردم . سوزنی . نباشد منتظم بی کلک تو ملک حدیث رستم است و رخش رستم . انوری . اگر تن به حضرت نیارم عجب نی که رخش سزاوار رستم ندارم . خاقانی . رخش دانش را ببر دنبال و پی برکش از آنک هفتخوان عقل را رستم نخواهی یافتن . خاقانی . رخش به هَرّای زر بردن در پیش دیو پس خر افکنده سم مرکب جم ساختن . خاقانی . زرخش رستم تمثال دیده ام لیکن به شبه صورت او نیست رخش را تمثال هزار رخش سزد درنبرد چاکر او سزد غلام سوارش هزار رستم زال . ؟ (از صحاح الفرس ). و برای اطلاع بیشتر از رخش رستم رجوع به شاهنامه ٔ فردوسی و یشتها ج ٢ ص ١٧٦ و مزدیسنا ص ٤١١ شود. ♦ رخش تکاور ؛ رخش تیزتک : تهمتن به پیش سپه حمله برد عنان را به رخش تکاور سپرد. فردوسی . به جوش آمد آن نامبردار گرد عنان را به رخش تکاور سپرد. فردوسی . ♦ رخش رو ؛ که مانند رخش تند بدود. تیزرو : آفرین زآن مرکب شبدیزپوی رخش رو اعوجی مادرش وآن مادرش را یحموم شوی . منوچهری . ♦ رخش فرمان ؛ که مانند رخش فرمان برد. که تند و زود حرکت کند : اعوجی کردار و دلدل قامت و شبدیزنعل رخش فرمان و براق اندام و شبرنگ اهتزاز. منوچهری . ♦ امثال : رخش باید تا تن رستم کشد . (امثال و حکم دهخدا ج ٢ ص ٨٦٥).