رخش راندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخش راندن . [ رَ دَ ] (مص مرکب ) اسب راندن . اسب به حرکت آوردن . راندن اسب . حرکت کردن . روان شدن : برون ران از این شهر و ده رخش همت که اینجاش آب و چرایی نیابی . خاقانی . به چالشگری سوی او راند رخش برابر سیه خنده زد چون درخش . نظامی . چنان راند آن خسرو تاجبخش که چون ما در این بوم راندیم رخش . نظامی . جریده بر جریده نقش می خواند بیابان در بیابان رخش می راند. نظامی . زمانه جمع کند شش جهت به یک جانب اگر تو رخش حکومت به یک جهت رانی . عرفی شیرازی .