رایضی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رایضی . [ ی ِ ] (حامص ) عمل رایض . رایض بودن . تربیت کره اسب و جز آن : لیک اگر آن قوت بر وی عارضی است پس نصیحت کردن او را رایضی است . مولوی . ◄ (ص نسبی ) منسوب است به ریاضةالخیل (اسب داری ) و تربیت آن . (از اللباب فی تهذیب الانساب ).
رایضی . [ ی ِ ] (اِخ ) حماد الرایض . از اهل بصره بود و از حسن و ابن سیرین روایت کرد و بشربن حکم از وی روایت دارد. (از اللباب فی تهذیب الانساب ).