رایض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رایض . [ ی ِ ] (ع ص، اِ) رائض . رام و دست آموز. (ناظم الاطباء). رام . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ج، راضة، رُوّاض . (ناظم الاطباء). ج، راضة، رواض، رُوَّض، رائضون . (از المنجد) : تو رایض من به خوشخرامی من توسن تو به بدلگامی . نظامی . ◄ کسی که اسبان را ریاضت آموزد و آن چابک سوار باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (آنندراج ). اسب آموز. (مهذب الاسماء) (دهار). اسب یار. (یادداشت مرحوم دهخدا). مربی اسب . (یادداشت مرحوم دهخدا). سوارکار که آموزنده ٔ کره اسب و غیره باشد. (فرهنگ نظام ). رام کننده و دست آموزسازنده : فضل تو رایض موفق بود نیکنامی چو کره ٔ توسن . فرخی . رایضان کرّگان بزین آرند گرچه توسن بوند و مردافکن . فرخی . خازنت را گو که سنج و رایضت را گو که ران شاعرت را گوکه خوان و صاحبت را گو که پای . منوچهری . چون ریاضیش کند رایض چون کبک دری بخرامد به کشی در ره و برگردد باز. منوچهری . بی رایض عزم تو فلک را رگ در تن مرکبان نجنبد. خاقانی . حیدر آسمان حسام احمد مشتری نگین رایض رای آسمان صیقل جاه مشتری . خاقانی . رایض شود اقبالش بر ابلق روز و شب چون رام شد این ابلق در بار کشد عدلش . خاقانی . توسن دلی و رایض تو قول لااله اعمی وشی وقائد تو شرع مصطفی . خاقانی . اسب توسنی که برایض دهند، تعلیم رایض در دقایق ریاضت بهیمه را مرتاض میگرداند. (سندبادنامه ص ٥٤). خاصه خوبی و آشنانظری دست پرورد رایض هنری . نظامی . هر آن رایض که او توسن کند رام کند آهستگی با کره ٔ خام . نظامی . رایض من چون ادب آغاز کرد از گره نه فلکم باز کرد. نظامی . رایضانی که کره رام کنند توسنان را چنین لگام کنند. نظامی . منتسب بر هر طویله رایضی جز بدستوری نیابد رافضی . مولوی . قل تعالوا گفت از جذب کرم تا ریاضت تان دهم رایض منم . مولوی . ◄ ریاضت کشنده : بی طمع بود و اصیل و پارسا رایض و شبخیز و حاتم در سخا. مولوی . ◄ (اِخ ) نام ستاره ای در تِنّین . (از نفایس الفنون ). رجوع به تِنّین در نفائس الفنون و همین لغت نامه شود.