راضی شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راضی شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) خشنود وخرسند گشتن . (ناظم الاطباء). قانع شدن . خرسند گردیدن . خشنود گشتن : همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمیشود الا بزوال نعمت من . (گلستان ). راضی شدم به یک نظر اکنون چو وصل نیست آخر بدین محقرم ای دوست دست گیر. سعدی (خواتیم ). بحال نیک و بد راضی شوای مرد که نتوان اختر بد را نکو کرد. سعدی (صاحبیه ). ز حاتم بدین نکته راضی مشو ازین خوبتر ماجرایی شنو. سعدی (بوستان ). چو راضی شد از بنده یزدان پاک گر اینها نگردند راضی چه باک . سعدی (بوستان ). چند از سیاه کاسه کنم قوت خویش جمع راضی شدم چو خامه بقطع زبان خویش . یحیی کاشی (از ارمغان آصفی ). تطویق ؛ راضی شدن : طوقت له نفسه تطویقاً. (منتهی الارب ). غبور؛ راضی شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ♦ از یکدیگر راضی شدن ؛ آشتی کردن . اصلاح کردن . و رجوع به راضی گردیدن و راضی گشتن شود. ◄ بمجاز پذیرفتن و قبول کردن . (ناظم الاطباء). تن در دادن . تسلیم شدن . رضا دادن . زیربار رفتن . تصدیق کردن . حاضر شدن : خدا را از جهت خود بس دانست و صبر کرد و راضی شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٠). واجب کرده بر هر یک که گردن نهندفرمانهای او را و راضی شوند بکرده های او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٠٩). بتقدیر باید که راضی شوی که کار خدایی نه تدبیر ماست . ناصرخسرو. راضی شدم و مهر بکرد آنگه دارو هر روز بتدریج همیداد مزور. ناصرخسرو. ما سزاواریم بدانچه منزلتی عالی جوییم و بدین خمول و انحطاط راضی باشیم . (کلیله و دمنه ). زنهار نستانش که به پنجاه دینار راضی میشوند. (گلستان ). محاکمه ٔ این سخن بقاضی بردیم و بمحاکمه ٔ عدل راضی شدیم . (گلستان ). هرگز دو خصم بحق راضی نشوند تا پیش قاضی نروند. (گلستان ). راضی بخلاصیم نشد مرگ مردیم ولی نیاز مندیم . ولی دشت بیاضی (از آنندراج ). ◄ اذن و اجازت دادن . ◄ فروتنی کردن . ◄ پسندیدن و پسند کردن . (ناظم الاطباء).