دندان کنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دندان کنان . [ دَ ک ُ ] (نف مرکب، ق مرکب ) صفت بیان حالت از دندان کردن . رجوع به دندان کردن شود. ◄ ظاهراً در شواهد زیر دندان نمودن و نشان دادن دندان به علامت اظهار خشم و کینه است : سر دندان کنش را زیر چنبر فلک دندان کنان آورده بر در . نظامی . سیه شیر چندان بود کینه ساز که ازدور دندان نماید گراز چو دندان کنان گردن آرد بزیر ز گردن کند خون او تند شیر. نظامی .
دندان کنان .[ دَ ک َ ] (نف مرکب، ق مرکب ) در حال کندن دندان . دندان کننده . در حال برکندن دندان . (از یادداشت مؤلف ). ◄ کنایه از قطعکننده ٔ طمع باشد. (از برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ عجز والحاح و زاری کنان و ترسان . (غیاث ) (از آنندراج ). کنایه از بیقراری و زاری . (از برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) : عشق برون آورد مهره ز دندان مار آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد. خاقانی . او سرگران با گردنان من در پیَش برسرزنان دلها دوان دندان کنان دامن به دندان دیده اند. خاقانی . فتح به دندان دیتش جان کنان از بن دندان شده دندان کنان . نظامی . ◄ مغلوب کنان . در حال شکست دادن و منکوب کردن : که این مرد ابله بماند به جای هر آن گه که بیند کسی در سرای نباشد چنین کار کار زنان منم لشکری وار دندان کنان . فردوسی . شاهدان آب دندان آمده در کار آب فتنه را از خواب خوش دندان کنان انگیخته . خاقانی . ◄ (اِمص مرکب ) کنایه از بی وقری و رسوایی باشد. (از برهان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). وقاحت . ◄ خجالت . (ناظم الاطباء).