درود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درود. [ دُ ] (مص مرخم، اِمص )درو. درودن . بریدن زراعت . (از غیاث ). بریدن غله و علف . (از آنندراج ). درو کردن . (جهانگیری ). درو. درودن . درویدن . حصاد. (یادداشت مرحوم دهخدا) : ز ابر جودت ای بحر مقدس درود کشت ما را قطره ای بس . یحیی بن سیبک نیشابوری . بدو گفت شاه این نه کار تو بود پراکندن تخم و کشت و درود. فردوسی . چو بیگاه گازر بیامد ز رود بدوگفت جفتش که هست این درود. فردوسی . اجل تیغ الماس آورده است درود ترا داس پرورده است . فردوسی (از جهانگیری ). که بازاریان مایه دارند و سود کدیور بود مرد کشت و درود. اسدی . درودش سمن برگ پیری ز بن فکند از دهانش درخت سخن . اسدی . گر این جا بخش کرد آنجاش سود است گر اینجا کشت کرد آنجا درود است . ناصرخسرو. چو دردانه باشد تمنای سود کدیور درآید به کشت و درود. نظامی . بر خور از این مایه که سودش تراست کشتنش او را و درودش تراست . نظامی . ◄ (اِ) خرمن و حاصل و محصول ملک . (ناظم الاطباء): مخیم ؛ گرد آورده شدن درودهای کشت . (از منتهی الارب ). ♦ کشت و درود ؛ زراعت و کشاورزی : تا زنده ام مرا نیست جز مدح تو دگر کار کشت و درودم این است خرمن همین و شد کار. رودکی . ز کابل برآید به خورشید دود نه آباد ماند نه کشت و درود. فردوسی . ز کابل برآید به خورشید دود نماند برین بوم کشت و درود. فردوسی . ز ایران پراکنده شد هر که بود نماند اندر آن مرز کشت و درود. فردوسی . بر آن مرز کهسار بر هرچه بود ز برگ درخت و ز کشت ودرود. فردوسی . زمینی که آبادهرگز نبود برو بر ندیدند کشت و درود. فردوسی . ببردند بی مایه چیزی که بود که نه گنجشان بُد نه کشت و درود. فردوسی . پرانبوه مردم یکی جای بود همه بومشان باغ و کشت و درود. اسدی ◄ قطع کردن چوب . (از غیاث ). بریدن چوب . (از آنندراج ). بحارة. (دهار).
درود. [ دُ ] (اِخ ) ایستگاه راه آهن لرستان (خط جنوب ) واقع در ٤٦٧هزارگزی تهران . و رجوع به دورود شود.
درود. [ دُ ] (اِ) نام روز پنجم از خمسه ٔ مسترقه ٔ سالهای ملکی . (برهان ) (جهانگیری ).