درود دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درود دادن . [ دُ دَ ] (مص مرکب ) سلام رساندن . نماز گزاردن . (ناظم الاطباء). تصلیة. (دهار). سلام کردن . درود رساندن . ◄ درود گفتن . آفرین گفتن . تحیت گفتن : فریدون که بگذشت از اروندرود همی داد تخت مهی را درود. فردوسی . بدادش یکایک درود و پیام از اسفندیار آن یل نیک نام . فردوسی . چو بنشست بهمن بدادش درود ز شاه و ز ایرانیان هر که بود. فردوسی . تهمتن ز رخش اندرآمد فرود پیاده همی داد یل را درود. فردوسی . همه شب ببودند با نای و رود همی داد هرکس به خسرو درود. فردوسی . همی آفرین خواند سرکش برود شهنشاه را داد چندی درود. فردوسی . گه این می داد بر گلها درودی گه آن می گفت بابلبل سرودی . نظامی . که ناگه پیکی آمد نامه در دست به تعجیلم درودی داد و بنشست . نظامی . نوای غریب آورم در سرود دهم جان پیشینگان را درود. نظامی (از آنندراج ). ز پیروزی هفت چرخ کبود بسی داد بر شاه عالم درود. نظامی (از آنندراج ). مصلی ؛ دروددهنده . (ترجمان القرآن جرجانی ). ♦ درود از کسی دادن ؛ سلام او را رساندن : برو وز منش ده فراوان درود شب تیره بگذار ناگاه زود. فردوسی . درودش ده از من فراوان به مهر بگویش که بی تو مبادا سپهر. فردوسی . بدو گفت رو پیش او شادکام درودش ده از ما و بشنوپیام . فردوسی . چو آیی به کاخ فریدون فرود نخستین ز هر دو پسر ده درود. فردوسی . درودش ده از ما و بسیار پند بدان تا نباشد به گیتی نژند. فردوسی . خویشتن شناسان را از ما درود دهید. (از تاریخ گزیده ). ♦ درود دادن به مرده ای ؛ تهنیت و رحمت و سلام فرستادن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ادای احترام کردن : بیفکند بر خاک و آمد فرود سیاووش را داد چندی درود. فردوسی . ♦ درود دادن دل را ؛ روان را مژده دادن : ز نالیدن نای و رود و سرود ز شادی همی داد دل را درود. فردوسی . ◄ وداع کردن . ♦ درود دادن تن خود را ؛ دست شستن از جان . (یادداشت مرحوم دهخدا) : نباید که آئی به خوردن فرود تن خویش را داد بایددرود. فردوسی . ◄ شکر کردن . سپاسگزاری کردن : که آن کس که آمدفکندیش زود همی داد نیکی دهش را درود. فردوسی . به گستاخی از باره آمد فرود همی داد نیکی دهش را درود. فردوسی . بدان شارسان اندر آمد فرود همی داد نیکی دهش را درود. فردوسی .