خیره رای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره رای . [ رَ / رِ ] (ص مرکب ) مستبد. یک دنده . لجوج . (یادداشت مؤلف ). مستبد بالرأی : جوانی معجب خیره رای سرکش و سبک پای . (گلستان ). نشاید چنین خیره رای و تباه که بدنامی آرد در ایوان شاه . سعدی (بوستان ). ◄ سست رای . پریشان فکر.(آنندراج ) : سپهبد بدو گفت کای خیره رای یکی ناتوان را چه خوانی خدای . اسدی . گرت برکند خشم روزی ز جای سراسیمه خوانندت و خیره رای . سعدی .