خیره دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره دل . [ رَ / رِ دِ ] (ص مرکب ) متعجب . متحیر. حیران . گیج : زکردار آن چرخ بازوگسل خبر یافت ضحاک و شد خیره دل . اسدی . ببد خیره دل پهلوان زان شگفت بپرسیدش و ساز رفتن گرفت . اسدی . بهو خیره دل ماند از بس شگفت گه انگشت و گه لب بدندان گرفت . اسدی . ◄ ناراحت . بدبخت . سرگشته : بود خیره دل سال و مه مرد آز کفش بسته همواره و چشم باز. اسدی . بماندند از او خیره دل هرکسی بدان هر زمان آفرینش بسی . اسدی . شده خیره دل پهلوان زمین همی خواند بر بوم هند آفرین . اسدی . سپهدار شد خیره دل کان شنید همی گفت کس زور از اینسان ندید. اسدی .