خیره رایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره رایی . [رَ / رِ ] (حامص مرکب ) استبداد. لجاجت : چهار است آهوی شه آشکار که شه را نباشد بترزین چهار یکی خیره رایی دگر بددلی سوم زفتی و چارمین کاهلی . اسدی . من از هر دیاری همی تازم اینجا نه از تنگدستی هم از خیره رایی . قطران . ◄ پریشان فکری . سست رایی : سنگ در دست و مار بر سر سنگ خیره رایی بود قیاس و درنگ . سعدی (گلستان ).