خوش باش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش باش . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (نف مرکب ) خوشباشنده . ◄ خوش آمد که تملق باشد. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ◄ خوش آمدگو : بغفلت عمر شد حافظ بیا با ما بمیخانه که شنگولان خوشباشت بیاموزندکاری خوش . حافظ.
خوش باش . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (اِ مرکب ) زمینهایی که بکسی که طرف میل باشد می بخشند بشرطی که آن شخص چیز کمی بصاحب داده و در وقت احضار بخدمت دیوانی حاضر باشد. (ناظم الاطباء).