خفتگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خفتگی . [ خ ُ ت َ / ت ِ ] (حامص ) نوم . خوابیدگی . (ناظم الاطباء) : کنون زآن خفتگی بیدار گشتم وز آن مستی کنون هشیار گشتم . (ویس ورامین ). زندگی خفتگی است خاقانی خفته آگه بیک نفس گردد. خاقانی . ◄ حالت خوابیدن . (ناظم الاطباء). اثر خواب که در چشم می ماند و آنرا نیم باز می کند : دلش چون چشم شوخش خفتگی داشت همه کارش چو زلف آشفتگی داشت . نظامی . ◄ خمیدگی . چفتگی . دولائی . دوتائی . (یادداشت بخط مؤلف ) : از آن خفتگی خویشتن کرد راست جهان آفرین را نهان یار خواست . فردوسی . ♦ خفتگی پشت ؛ احدیداب کمر. چفتگی پشت . (یادداشت بخط مؤلف ) : جرعه ای گر به آسمان بخشی شود از خفتگی زمین کردار. خاقانی . ◄ راحتی . آسایش . لمیدگی . درازکشیدگی : مردی بوده از مسلمانی مانده نام او خثیمه روز سیوم نیمروز بگرما بباغ خویش آمد و دو زن داشت و ایشان آن باغ خشک کرده بودند و آب زده و جایگاه خفتن کرده و نیمروز، خثیمه را از پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم یاد آمدو گفت : من بخفتگی و نعمت و آسانی و پیغمبر علیه الصلوة و السلام بگرما و سختگی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). دوست دارد دوست این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی . مولوی . ♦ خفتگی پای ؛ خدر و سنگین شدن آن . خواب رفتن پای . (یادداشت بخط مؤلف ).