حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما نیز قیامت که بگفتند بدیدیم با حور نشستیم و به فردوس رسیدیم زان میکه حلال است چنان مست ببودیم کز هرچه حلال است و حرام است بریدیم مستان الستیم ولی نفی گمان را با خلق نمودیم که بیخود زنبیدیم آب خضر اینجاست که ماییم ولی چشم باریک نظر بود سر چشمه ندیدم اول به دم اهل علو غره نبودیم صوری به جهان در زسر جهل دمیدیم دیگر به ورع جامه طامات ندوزیم یک رنگ ببودیم و دوتایی بدریدیم تو خود منهای خواجه که ما هم چو گروهه با آخر سررشته خود باز دویدیم آن بار کژی بود که بیفایده عمری از عقل به تنبیه و ستم میطلبیدیم دیوانه ببودیم نزاری و محال است امید به هشیاری آن میکه چشیدیم گر فایده دیگرت از عشق نباشد آخر نه بدین واسطه از خود برهیدیم